الملا فتح الله الكاشاني
7
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
تضجر آن حضرت بود ، و يا آن حضرت بر طريق ضجرت و استبطاء نصرت در خواست عذاب فرمود پس معنى اينست كه اى محمّد صبر كن و دلتنك مباش از تكذيب مكذبان و استهزاء يا تعنّت ايشان يا تعجيل مكن در وقوع عذاب ايشان كه عنقريب بر ايشان واقع خواهد شد و هر يك از ايشان بمكافات عمل خود خواهند رسيد و بچنگال عذاب و نكال گرفتار خواهند شد . ( 6 ) - * ( إِنَّهُمْ ) * بدرستى كه آن كافران مكذبان * ( يَرَوْنَه ) * ميبينند عذاب را يا روز قيامت را گاهى كه فِي يَوْمٍ متعلق به واقِعٍ باشد * ( بَعِيداً ) * دور از امكان ، رؤيت بمعنى ظنّ است يعنى مظنهء ايشان چنانست كه آن وجود نخواهد گرفت و واقع نخواهد شد ، و اينكلام مثل آنست كه در عرف ميگويند كه وقوع فلان كار دور است يعنى محال مينمايد . ( 7 ) - * ( وَنَراه ) * و ميبينيم ما آن را * ( قَرِيباً ) * نزديك بامكان ، يعنى ممكن الوقوع ، رؤيت اينجا بمعنى علمست يعنى ما عالميم بوقوع آن و دانا بتحقيق حصول آن ، و قوله : ( 8 ) - * ( يَوْمَ تَكُونُ السَّماءُ ) * منصوب است به * ( قَرِيباً ) * يعنى ممكن الوقوعست آن عذاب يا قيامت در روزى كه گردد آسمان * ( كَالْمُهْلِ ) * مانند نقرهء گداخته يا منصوب باضمار ( يقع ) به جهت دلالت واقِعٍ بر او ، يا تقدير اين باشد كه كان كيت و كيت يوم تكون السماء كالمهل ، يا آنكه بدل فِي يَوْمٍ باشد گاهى كه آن متعلق به واقِعٍ باشد ، حاصل كه آن عذاب يا قيامت واقع گردد در روزى كه آسمان در تلون چون نقرهء گداخته باشد يا مانند دردى زيت ، يا مس گداخته يا بمثابهء قطرهء قطران يعنى آسمان در آن روز بگدازد . ( 9 ) - * ( وَتَكُونُ الْجِبالُ ) * و گردد كوه ها * ( كَالْعِهْنِ ) * مانند پشم رنگارنگ زيرا كه جبال مختلفة اللونست كما قال ( و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف ألوانه و غرابيب سود ) پس هر گاه ريزه ريرزه گردد و چون گرد بر هوا رود مانند عهن منفوش شود كه باد آن را بر هوا برده باشد ، و از حسن مرويست كه كوه ها اول پشته هاى ريك شوند و بعد از آن مانند عهن منفوش و پس از آن چون هباء منثور . ( 10 ) - * ( وَلا يَسْئَلُ حَمِيمٌ ) * و پرسيده نشود هيچ خويشى * ( حَمِيماً ) * از خويشى يعنى طلب خويشى نكنند و با او نگويند كه أين حميمك خويش تو كجا است ، يا آنكه احوال خويش را از او استفسار نكنند زيرا كه همه نزد يكديگر حاضر باشند و يكديگر را ببينند و حالات يكديگر را مشاهده كنند پس احتياج بطلب و سؤال نباشد ، و بعضى ديگر از بكر روايت كردهاند كه وى ( يسئل ) بصيغهء معلوم خوانده يعنى نپرسد هيچ خويش احوال خويش خود را و تكلم نكند با او به جهت آنكه هر يك به كار خود مانده باشند و بامر خود مشغول و بمسايله يكديگر نپردازند ، و قوله :